[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 تير 1391 | 12:59 | نویسنده : مامانی |

سلام دخترکم بخاطر غیبت طولانی این روزهام یک عذر خواهی بهت بدهکارم.

این روزها شکرخدا درگیر یک ماجرای خوب و مبارک بودیم.

خاله سحر به مبارکی و سلامتی با آقا پژمان عقد بستن و توی این چندهفته اخیر ما هم درگیر مراسمهای خواستگاری و نامزدی و عقد بودیم. برای همین هم خیلی وقتم آزاد نبود برات بیام و از خاطراتت بنویسم.

خیلی خواستنی و عزیز شدی. هر جا ، هر کسی ببینت خیلی زود شیفته رفتار و صحبت هات میشه. آخه شیرین و دخترونه حرف میزنی و کلماتی رو بکار میبری که از سنت یکمی بالاتر هستن.

مثلا یکبار که داشتیم با هم دکتربازی میکردیم. بهم گفتی: " مامانی زندگیت خوبه؟!!" من واقعا از شنیدن این جمله از زبون کوچولوی تو متعجب شدم.تعجب

خیلی دکتربازی رو دوست داری و اوازم پزشکی ات رو میاری و تمام چک اپهای لازم رو انجام میدی و میگی :"من معاینت کردم برو ایشالا بهتر میشی "نیشخند

از نقاشی کشیدن و خوندن کتاب داستان هیچ وقت احساس سیری نداری!!! با تک تک عروسکهات طوری رفتار میکنی که انگار یک نی نی واقعی توی بغلت داری.

یکبار که بابایی برات یک خرس کوچولو هدیه گرفته بود به محض اینکه رسیدی خونه رفتی سراغ عروسکهات و گفنی :" خرس کوچولو بیا با دوستات اشنا شو. حالا بوسشون کن." و تک تک عروسکهات رو برای بوسیدن خرسی از جاشون برداشتی و باهاشون بازی کردی...

وقتی یک اهنگی رو که دوست داری برات بذاریم کلی از شنیدنش به هیجان میای و شروع میکنی همزمان با اهنگ خوندن و هر کجا نتونی کلمات رو تلفظ کنی فقط ملودی رو باهاش زمزمه میکنی.

ادم کلا از دید ذوق هنری ات لذت میبره. وقتی یک وسیله خوشکل میبینی فوری میگی :" وای چه جالب ، این خیلی خوشکله من دوستش دارم"

خیلی خیلی شیرین زبون شدی و حسابی یکه تازی میکنی. البته ایشالا به زودی یک همبازی دیگه به جمع خانواده ی بابایی اضافه میشه و کوچولوی عمویی تا چندماه دیگه بدنیا میاد و شما هم یک همبازی جدید پیدا میکنیچشمک

خلاصه اینکه شکر خدا همه اتفاقات این چند وقت اخیر به خوشی بود و امیدوارم همیشه همه به خوشی باشن.

دختر گلم خیلی دوستت دارم و از اینکه خداوند بزرگ نعمتی به این عظمت رو به ما هدیه داده سپاس گذار یزدان یکتا هستم.

حس زیبای پدر و مادر شدن از بزرگترین و زیباترین هدیه های الهی هستش که واقعا باید قدردان این نعمت باشیم.

به امید اینکه هر روز شیرین تر و به یاد ماندنی تر از روزهای قبل باشه.

آیسا جووونم دیوانه وار دوستت دارم.




[ موضوع : روز نوشت]
تاريخ : شنبه 26 بهمن 1392 | 23:25 | نویسنده : مامانی |

دختر ماه خوشکلم. از وقتی که دیگه بزرگ شدی و نحوه ی خوابت عوض شده دیگه مثل سابق نمیخوابی.

هر شب بعد از کلی بازی کردن و شیطونی کردن میری توی اتاق و از من یا بابایی میخوای که همراهیت کنیم.

بعد شروع میکنی به زبون دلبرونه ی خودت برامون قصه تعریف میکنی و هر دفعه هم سعی میکنی یک داستان جدید از تخیلات خودت برامون بگی.

همیشه اول داستانت رو با این جمله شروع میکنی که : " یکی بود هیچکی نبود، جز خدا هیچکی نبود و...."

از قصه شنل قرمزی خیلی خوشت میاد و هر شب یک بار این داستان رو برامون تعریف میکنی و کل جزیات رو تا یادت باشه برامون میگی .

البته من صدات رو برات رکورد کردم که چقدر خواستنی و با نمک حرف میزنی خانم کوچولوی مامانی.

یکبار هم که داشتم صدات رو رکورد میکردم متوجه شدی دارم با گوشیم صدات رو رکورد میکنم ، تا یک مدت خوشت اومده بود و همش میگفتی مامانی صدام رو بیار تا ضبطش  کنم میخوام برام بمونه. نیشخند

این هم راوی کوچولوی خونه ی ما ، که شبها برامون داستان های جور واجور تعریف میکنه و هر بار هم وسط تعریف کردناش کلی اب میل میکنه قبل از خواب. نیشخند

دختر ناز و باهوشم خیلی دوستت دارم و از خدا میخوام همیشه و در همه حال حافظت باشه عزیز دل مامانی




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 23:33 | نویسنده : مامانی |

عزیز دلم ، خانم خوشکله مامانی این روزها هوا حسابی حال و هوای زمستونی به خودشون گرفتن و تمام زمین یکدست سپید پوش شده.

همه جا رو یکدست برف پوشونده و حدودا 32 سانتی متری برف باریده. واااای که چقدر تو از دیدن این صحنه خوشحال بودی و از برف بازی کلی لذت بردی و یک خاطره خیلی شیرین توی ذهنت از این روزها ساختی.

وقتی رفتیم که بیرون برف بازی کنی اینقدر هیجان زده شده بودی که اکثر افراد غریبه هم از شنیدن صدای بلند ذوق زده شما به وجد اومده بودن و کلی از شوق تو خوشحال میشدن.

اینقدر برف بازی کردی که دیگه توانی برات نمونده بود. دائم شعر میخوندی که برف میاد برف میاد گوله گوله گوله  گوله برف میاد.

تا چند روزی همش هیجان زده بودی و اصلا دلت نمیخواست حتی یک ساعت هم توی خونه بمونی و میخواستی همش بری توی برف و حسابی شیطونی کنی.

آخه اولین تجربه برف زمستونی رو داشتی و کلی از دیدن این صحنه های برفی لذت میبردی.

من و بابایی هم تا تونستیم سعی کردیم با گرفتن عکس و فیلم از هیجان زدگی هات برات خاطراتت رو ثبت کنیم تا در اینده از دیدنشون لذت ببری عزیز دلم.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 دی 1392 | 23:25 | نویسنده : مامانی |

 

 

ملکه زنبوری من تولد دوسالگیت رو بهت تبریک میگم عزیز دلم.

تم تولدت زنبوری بود و کلی از جشنی که برات گرفته بودیم لذت بردی. کلی کادو تولد گرفتی و بازی کردی

توی پست بعدی برات عکسهای بیشتری از تولدت میذارم ناز گل مامانی




[ موضوع : روز به یاد ماندنی]
تاريخ : جمعه 1 آذر 1392 | 21:49 | نویسنده : مامانی |

نازنین مامان، خوشکل خانمی خیلی روزها دارن تند تند میگذرن و تو هم داری حسابی بزرگ میشی.

دیگه حرف زدنت کامل کامل شده. برای خودت تو حرف زدن کلی استاد شدی.

وقتی جایی اهنگی میشنوی فوری شروع میکنی به همخونی کردن با اهنگها. مخصوصا اهنگهای مورد علاقت رو خیلی واضح همخونی میکنی.

وقتی با خودت داری بازی میکنی برای عروسکهات لالایی میخونی و گاهی هم قصه تعریف میکنی.

کارتهای تصویری که داری رو خیلی راحت تشخیص میدی و اسم انواع میوه ها و اشیا و ... که روی کارتها هست رو میتونی بگی.

خیلی خوردنی شدی. کل حرفهای من ما ادم بزرگها رو تکرار میکنی و با زبون شیرین کودکانت حرف میزنی.

از وقتی که دیگه شیر نمیخوری خیلی غذا خوردنت شکر خدا بهتر شده و خوابت هم عمیقتر.

هنوز هم از کارهای مورد علاقت نقاشی کشیدن هستش و با یک کاغذ و قلم برای خودت مدتها سرگرمی و صد البته منم باید بیام و برات هر از گاهی یک اثر هنری خلق کنم و بعد برم دنبال کارهام.چشمک

وقتی ازت میپرسم آیسا جونم چند سالته؟ با لحن خوشکلی میگی : دو سالمه. میخوام فقط اون لحظه درسته قورتت بدم عزیزم.

هر ازگاهی بین بازیهات میای تو بغلم و بوسم میکنی و میگی مامانی دوستت دارم. اون لحظه فقط قادرم که بگم خدایا شکرت.

یکبار اومدی تو بغلم و بلند گفتی بابایی میدونستی من مامانی و دوست دارم!!!!تعجبماچقلب

یک روز دیگه هم خونه عزیز بودیم که داشتی با چمن مصنوعی ها بازی میکردی وقتی یک قسمت از چمن جدا شد و توی دستت بود نگاه کردی رو به جمع و گفتی: " تیکه ای از چمنه". کل جمع منفجر شد . اخه فسقلی مامان این حرفا رو از کی یاد گرفتی تو وروجک.

لذت میبرم از بلبل زبونیهات. ماشاالله خیلی ماه حرف میزنی. با اون صدای دلبرانه و دخترانت.

خدایا بازم بخاطر داشتن تمام نعماتی که من رو لایق داشتنشون دونستی سپاس.




[ موضوع : ]
تاريخ : 28 مهر 1392 | 11:22 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد